ساکت بمون ...

چیزی نگو که خودت هم معنیش رو ندونی

هیشششششش

اینجا ... توی تاریکی ...

یکی کمین کرده

 

الان گیساتو میکشه ...

هیچی ...

تنهام بذارین ...

 

 

 

میتونم ببینمت ...

باور کن ...

تنهام بذارین ... یه نفر کافیه ....

التماس آخر

 

 

احساسم را ببین ...

از پشت صدایم  ،

کنترل بغض نشکسته خارج از تحمل من است .

رو بازی میکنم ...

تو چرا پشت حرف هایت مخفی میشوی ؟

رو بازی میکنم ...

تو منو با حرف به بازی نگیر ... راست باش !

سعی کن مرا درک کنی ... خواهش میکنم منودرک کن  .

درک کن چقدر سخته چشم انتظار و دلخوش بمونی ،

فراموش کردن برای من آسون نیست ...

نذار تو قمار زندگی بازنده باشم ... آخرین دارییم ... احساسم ... که هنوز وجود داره ... جوشان تر از همیشه ،

التماس آخر ...

رو بازی کن !

.............................

.......................

.............................................

من بی ستاره ... همه عمرم تباهه ... روزای عمرم  ، همه رنگ سیاهه

حد اقل میدونم بهار سر خوش نیستی ...

بخاطر آپ مزخرفی که تا چند ساعت پیش اینجا بود شرمنده ام ....

...............................................

هوا بد فرم بوی باران میده ...

 

آنه ...

 

 

آنه ...

تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت ؟

وقتی روشنی چشم هایت

در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود ؟

 

با من بگو ...

از لحظه لحظه های مبهم کودکیت

از تنهایی معصومانه ی دست هایت

آیا میدانی که در هجوم درد ها و غم هایت

و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت

حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود ؟

 

آنه ...

اکنون آمده ام تا دست هایت را

به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری

و در آبی بیکران مهربانی

به پرواز در آیی

 

و اینک ...

 آنه ...

شکفتن و سبز شدن ...

در انتظار توست

در انتظار توست ...

..............................

................

...................

.........

به قداست این آهنگ ...

به ظرافت آن

به خاطرات از دست رفته

به شکوه و ارزشش ...

ایمان دارم ...

به یاد دوستانم

عزیز ترین کسانم

که با این آهنگ ...

پیدایشان کردم

پریسای عزیزم

...

آنه ...

شکفتن و سبز شدن ...

در انتظار توست ...

...........

....

..........

آهنگ مورد علاقه ام را یافتم ...

آن را روی وبلاگ مورد علاقه ام گذاشتم ...

گوش دهید ...

این صدای زندگی من است ...

ریتم آن ...

کلید سُل موسیقی ...

مینور ...

و ...

غم ....

غمی که در این آهنگ است ...

بغض نشکسته ی من ...

ای کاش ...

باز هم باید صدایت کرد

ای کاش میشد نگاهت کرد

ای کاش میشد ...

 

 

نابود ... کل زندگیم شده کاشکی و اگر و ای کاش ...

هیچ فریاد رسی نیست ...

آی ادم ها ...

همه خاموش نشستید و تماشا کردید

این صدا اما خاموش نشد ...

 

شمردم

توی متن پایینی ۱۰ بار گفتم ساده ... با این یکی میشه یازده تا ...

به نیت روز تولدم که اونم ساده بود ...

میشه دوازده تا ...

چقدر تا تولد ساده ام مونده ؟

الان فکر میکنی حتما دو سه روز ...

نه بابا

حالا حالاها مونده ...

ساده ...

داشتم با او ساده صحبت میکردم ... مثل همیشه ...

اما انگار از این سادگی خوشش نمی آمد ...

ساده میگفتم چرا و چطور و اگر کلمه ی قلمبه سلمبه ای میگفت میپرسیدم یعنی چی ؟

اما انگار او خوشش نمی آمد ...

گوشه ی دامنم توی باد رها بود ... یک لباس ساده ی ساده پوشیده بودم ...

دستم را گرفت و مرا برد کنار تپه ای که پایینش پرتگاه بود و به دریا میرسید ... جایی که همیشه آرزو داشتم با دامن ساده ام آنجا بایستم .

به افق زل زد با آن چشمای براق و قشنگش که تویش هزارتا فرشته ی نورانی در سیاهیش پرواز میکردند . به جای اینکه به افق زل بزنم صاف توی چشمهایش خیره شدم ... چشمهایش ...

خیره خیره افق را نگاه میکرد که نه رنگ غروب داشت نه رنگ طلوع ... رنگ یک بعد از ظهر پاییزی را داشت . بعد با آن صدای آرام بی تفاوت و جذابش گفت : اون جا چی میبینی ؟

گفتم : یه عالمه ستاره ...

گفت : توی این همه نور ؟

گفتم : برای من از شبق هم سیاه تره

گفت : چرا آخه ؟

گفتم : سیاهیش قشنگه ... اگه بدونم دستم تو دست یکیه که توی اون سیاهی کنارمه ...

یهو برگشت نگام کرد ... صاف توی چشام ... جا خوردم ... سرمو بردم عقب ... دستم هنوز توی دستش بود ...

با تشر گفت : به چی نگاه میکنی ؟

گفتم : به چشمات !

گفت : من یه ساعته دارم چی میگم ؟

سرمو انداختم پایین ...

دستمو رها کرد ...

بعد برگشت و دوباره به افق خیره شد ...

با همون دستی که دستمو گرفته بود اشاره کرد به افق و گفت : چی می  بینی ؟

خیره خیره نگاه افق کردم و پلک زدم ... با ترس و لرز بخاطر اینکه لحن و درکم ساده بود گفتم : هیچی ...

گفت : خیلی ساده ای ...

میدونستم ...

اولش آمدم یک چیز قلمبه سلمبه بگویم ها ... اما دیدم چیزی که خودم هم معنیش را نمیدانم و شاید او که همیشه همه چیز را میداند معنیش را بداند و مسخره ام کند یا در مقابلش بیشتر ارزشم کم شود بگویم وضع را بدتر میکند ..

بعد نگاهش کردم و گفتم : امیر ؟

با همان لحن ساده و بی تفاوت گفت : هوم ؟

گفتم : توی چشمای من چی میبینی ؟

ساده و معمولی نگاهم کرد و گفت : الان باید جواب بدم ؟

پلک زدم و نگاهش کردم ... بعد سرمو انداختم پایین و دیگه نگذاشتم چشم های بی پرده ام بیشتر از این دلمو لو بدن .

آتش گرفته ام

 

اشک هایم را نبین ... من نمیخواهم ... برگرد و برو ... بی آنکه چشم هایم را ببینی ... و اشک ها ... همانطور که هرگز ندیدی

برو ... چشم هایم بسته است ... برو ... فرار کن ... تنهایم بگذار ، فراموشم نکن

برو شاید یادت نیاید آن شب که به پایت افتاده بودم ... فرار کن ... از آن در پشت سرت ... دو قدم ...

آتش گرفته ام ... اتش گرفته را خاموشی نیست ... آتش گرفته ات را رها کن ... برو ... بی انکه برگردی و تنها نقطه ی خیس بدنم ... چشم هایم ... را ببینی ... همانطور که هرگز ندیدی ...

اتش گرفته ات را خاموشی نیست ...

این کاغذ ها همچنان میسوزند و سیاه میشوند ... حتی اگر بروی ... و باز هم یک نقطه ی خیس روی آن ها هست ... و اشک هایم ...

و قلبم ... هنوز منجمد و یخ زده است ... اتش خرده خرده وجودم را میبلعد ... برو ...

قلبم میان آتش یخ زد ... دیگر گرمی آفتاب نمیخواهد ...

برو بی آنکه برگردی و چشم هایم را ببینی ... برووووو ..... بروووووو بی آنکه برگردی و چشم هایم ، چشم هایم ، چشم هایم را ببینی ....

همانطور که هرگز ندیدی ...

 

 

 

اگر زنده ام بخاطر توست ... حال که نمیخواهی زنده باشم ... برو ... از آن در پشت سرت برو ... بی آنکه برگردی ... برو بی آنکه برگردی و چشم هایم را ببینی ... همانطور که هرگز ندیدی

تیزی چاقو روی پوست دستم است ... جایی که دست تو هرگز آن را نگرفت .... برو ... بی آنکه برگردی و دستان غرقه به خونم را ببینی ... برو ... از آن در پشت سرت ... بی آنکه برگردی و چشم هایم را ببینی ... همانطور که هرگز ندیدی ...

برو بی آنکه نگران باشی ... بی آنکه دلشوره داشته باشی در آینده ات چیزی خراب شده  ... چون میدانم ... آن را جوری ساخته ای که چه باشم چه نباشم لطمه ای نبیند ... شاید گریه هایت دو سه روز باشد ...

برو بی آنکه برگردی و جلوی دست قفل شده ام به دور دسته ی سیاه چاقو را بگیری که محکم بر روی پوستی کشیده میشود که زیرش رگی جریان دارد که نبض یک زندگی پر غم از آن میگذرد .... جایی که هر گز دستان تو لمس نکردند ...

باد می آید ... موهایم حرکت میکنند در باد ... اما دیگر انتهایشان روی سرم محکم نیست ... آن ها را نیز تیزی چاقو بوسید ... موهایی که هرگز تو لمس نکردی ... برو ... بی آنکه بخواهی برگردی و دخترک سر تا پا عاشق فرسوده ای را ببینی که هرگز ندیدی ...

برو ... از آن در پشت سرت ... تیزی چاقو سریع عمل میکند ... حتی سریع تر از یک فنجان سیانور داغ ... حتی سریع تر از پرواز از ارتفاع ...حتی سریع تر از غم تو ...

دیگر تحملش را ندارم ... میدانم گریه هایت دو سه روز است ... در آینده ای که برای خودت ساختی در ذهنت ردی از من نیست ... میدانم ... ولی من ... چطور شب و روز با رویا بودم

کثافت اشغال ... ای دختره عوضی نفهم احمق ... شب و روزت با رویا بود کثافت ...

نمیخواستم ... نمیخواستم رویا بخورم و بخوابم ... نمیخواستم باورت کنم ... اما تو گرفتی و کشیدی مرا ته چاه ... غوطه ور در رویا ...

میگفتم نمیخواهم عشقمان پایان یابد .. آه بی انکه بدانم ... باید میگفتم عشق مرا پایان نده .. یا بهتر ... مرا تمام نکن ...

تمام شدم ...

پس چرا هنوز سر پا هستم ...

یک جای کار ایراد دارد .... جسم بی روح ... مرده ی متحرک ... دیوانه ای در قفس ...  حباب گیر افتاده در سرمای یخ ...

من اگر ساده بودم... خود خودم بودم ... هرچه بودم ... شبنم بودم ... ساده بودم ... شبنم بودم ... خود خود خودم بودم ...

عشق تو از فنجان زندگی ام لبریز شد مثل سیانور توی آن فنجان قهوه ای رنگ که روی میز است و میخواستم امتحانش کنم و اما چون شبیه امتحان کردن عشق تو بود پشیمان شدم حالا ... این تیزی چاقوست که برنده ی قمار بدست اوردن روح من شده است ...

برو ... بی آنکه برگردی و چشمهای خیسم را ببینی ... بی آنکه برگردی و قطره قطره اشک هایم را ببینی ... بی انکه برگردی و دست بریده ام را ببینی ...

این دست ها ... دیگر بدرد نمیخورند ... نه برای نوشتن و نه برای تو ... دیگر ذهن غوطه ور در رویایم هم بدرد نمیخورد ... دیگر زندگی کردن من بدرد نمیخورد

حتی دیگر قلبی نمانده ... دیگر قلبی نمانده ...

دیگر شعری نمانده ... دیگر صفحه ای نمانده که بر اثبات نبودنت بخندد ...

همه چیز پایان یافته ...

گفته بودم نه گریه ، نه آه ، نه اشک و نه حرف ... هیچ یک ... بخاطر اینکه بمانی ، بنشینی ، بخندی و بخواهی که باشی و باشم ...

حال آنها نیستند و تو نیستی و دیگر هیچ نیست و نمیخواهی که باشند و من هم نخواهم بود تا چندی دیگر ...

در آینده ی تو جایی برای یک وجود تاریک و غم آلود نیست ... برو ... بی آنکه برگردی و ساعد بریده ام را ببینی ... بی آنکه برگردی و خم شدن سروی را ببینی که روزی استوار بود ... بی آنکه برگردی و بر روی زمین افتادنم را ببینی ... بی انکه ذره ذره خرد شدنم را در این لحظه ببینی ...همانطور که هرگز ندیدی ...

گرمای خون ... دنیا چرخید ... اتاق چرخید ... سرم چرخید ... خودم هم چرخیدم

چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم ... آنقدر چرخیدم که دنیا تار شد ...

زانوهایم خم شدند و محکم روی زمین خوردند ...

گفتم ... بروووو ... بی آنکه برگردی و در خون غلطیدنم را ببینی ... بروووو بی آنکه برگردی و پیکر بی جانم را بینی ... برووو بی آنکه برگردی و چشم هایم را ببینی ...

همانطور که هرگز ندیدی ....

این تن دیگر بدرد نمی خورد ...

وجود پر از غم ...

این دست ...

دیگر واقعا بدرد نمیخورد

برو ... بی آنکه برگردی و لحظه ای نگاهم کنی ... اشک هایم خشک شده اند دیگر ...

 

 

فرق ادما

یه نفر خوابش میادو واسه خواب جا نداره

یه نفر یه لقمه نون واسه ی فردا نداره

یه نفر میشینه و اسکناساشو میشمره

میخواد امتحان کنه که داره یا نداره

یه نفر از بس بزرگه خونشون گم میشه توش

یکی اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا میخواد واسه ی دخترش عروسک بخره

انتخاب هم میکنه ولی پولشو نداره

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه

اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی

اون یکی تو فکرش حتی آب دریا نداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه میخواد

مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره

یکی تولدش مهمونیه همه میان

یکیم تقویم واسه خط زدن روزها نداره

یکی هفته ای یه روز پزشکشون میاد خونش

یه جای دیگه یکی داره میمیره خرج مداوا نداره

 

بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره

یه چیزایی توش داره که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین ادما

این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

 

یه نفر می ارزه امضاش به هزارتا عالم

اما یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چیزی میشه که همه دارن

یکی می پرسه اخه چرا بابای ما نداره

یکی دوست داره که کارتون ببینه اما کجا ؟

یکیم اونقدر دیده که میل تماشا نداره

یه نفر از واحدای بالای برجشون میگه

اون یکی حتی خونشون اتاق بالا نداره

یکی پول نداره که دو روز به شهرشون بره

یکیم طاقت واسه صدور ویزا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس شنا میره

اما اون یکی چیزی واسه نقاشی کردن نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذایی

یکی از بس که شب و روز نخورده نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه میوفته از نفس

یکیم واسه گرمای دستاش پا نداره

دخترک میگه : خدا چرا ما ؟

مامانش میگه : عوضش دخترکم اون خونه لیلا نداره

 

بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره

یه چیزایی توش داره که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین ادما

این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

 

یه نفر تمام روزاش  پر رنج و سختیه

هیچ روزیش هیچ فرقی با روزای مبادا نداره

یکی ازمایش نوشتن براش اما نمیره

میگه نزدیکیای ما ازمایشگاه نداره

بچه ای که تو چراغ قرمزا میفروشه گلو

مگه درس و مشق و شور و شوق و رویا نداره ؟

یه نفر تموم روزا و شباش طولانیه

پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم

دارا خیلی چیزا داره اما سارا نداره

خدا به هرکسی هرچیزی دلش میخواد بده

همه چی دست اونه ، ربطی به شبنم و ادمای دیگه نداره

ادما همه از یه جا اومدن همه میرن یه جا

اونجا فرقی بین فقیر و دارا نداره

کاش یه روزی بیاد که دیگه نشه جمله ای ساخت

با نمیشه با نمیخوام با نشد با نداره

 

بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره

یه چیزایی توش داره که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین ادما

این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

 

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

 

واقعا چرا ؟ جواب اینا کجاست ؟