مثل من ...

 

"مثل من ..."

دوستم داری ...

"مثل من ..."

پیدایت کردم

آن زمان که در سکوت قدم میزدم

وقتی که در انزوای انتهای انحنای پیچ آن کوچه

گم میشدم ، آمدی

باد می آمد

باد می آمد و چون سیلی به صورتم میخورد

و تو بودی

تو پیدایم کردی

از خودم پیدا شدم

و

تو

بودی

آه

بلاخره

"مثل من ..." پیدا شد

مثل منی که مثل توست

تو پیدایم کردی و من

پیدا شدم از من

های ...

میترسم

که بگویم

از دل

که دوستت دارم ؟؟

درک میکنی "مثل من ..."

های ...

میترسم که بگویم باش تا همیشه

تو هم

پشت نقاب تظاهر فرو رفته ای

هم تظاهر به بی تفاوتی ات آزار دهنده است

هم اعتراف به حقیقت وجودی

تو می فهمی و ارزشمندی

همیشه میفهمی و خواهی فهمید

که پشت نقابم

و امتنای خواستنم

چیست ...

باش

تا باشم

هستم

که باشی

"مثل من ..."

مثل تو ام ...

...

.

.

.

شبنم ... پاییز ۸۶

اینو یکی مثله پریسای من نوشته ...

 

هروقت این آهنگ کلود رو میشنوم ، احساس میکنم مغزم ضربان داره ... مثه قلبم

خیلی وقته که برنادت رو دستم نگرفتم ... دلم لک زده برای صداش ...

دلم میخواد برم اون گوشه کز کنم ... انقدر برم پایین که از هیچ جا دیده نشم ...

دلم میخواد وقتی پتو رو میکشم روی سرم ، یه پارچ آب یخ بریزن روی سرم ...

حالا درسته که اون نیست ... اما هستن کسایی که اوقاتمو گاهی با خنده پر کنم باهاشون ...

اگرچه هنوز زنگ تفریح تنهایی میرم همون گوشه

و اگر کسی ندید یه سیگار به یادش میذاشتم گوشه ی لبم ... دوود میکردم

شایدم  نمیکردم ...

و چشمامو که میبندم ... گذر لحظه ها ... به لطیفی پر ... جلوی چیشمم ...

نور آبی تنها چیزیه که از آینده تو خیالم هست ... نور ملایم آبی از پشت پنجره ی شب ...

.............

بقیه اش زیادی خصوصیه

تا همینجاش کافیه

پر کن پیاله را

 
پر کن پیاله را
 
کاین آب آتشین
 
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
 
این جامها که در پی هم می شود تهی
 
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
 
گرداب می رباید و آبم نمی برد
 
من با سمند سرکش و جادویی شراب
 
تا بی کران عالم پندار رفته ام
 
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
 
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
 
تا شهر یادها
 
دیگر شراب هم
 
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
 
هان ای عقاب عشق
 
از اوج قله های مه آلود دوردست
 
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
 
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
 
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
 
در راه زندگی
 
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
 
با این که ناله می زنم از دل که آب! آب!
 
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
 
پر کن پیاله را...
 
(فریدون مشیری)

نازنینم گوش کن

 

 

میدانی نازنین ،

روزگار غریبی است

که حتی درختان هم با پرندگان مهاجر بیگانه اند

آدم ها می آیند و میروند

لکه لکه های قرمز ، اینجا و آنجا روی آینه ی بازتاب خاطرات

میدانی نازنین ،

دنیا برای آمدن و رفتن است

یعنی حتی اجازه ی آرزو داشتن هم ندارم ؟

اجازه ندارم که آرزوی پرواز بکنم ؟

پرنده ها خسته اند

بالهایشان خسته است

با وجود اینکه حتی درختان هم به آنها پناه نمی دهند

باز هم پیش من نمی آیند

باز هم اعتماد نمیکنند

روزگار عجیبیست

روزگاری که پرنده های قفسی را خوش اقبال میخواند

میدانی نازنین ،

روزگار غریبیست

دیگر برای قلب های دو نفره جایی نیست

برای قلب هایی که دیگر مدت هاست فقط برای صاحبشان نمیزنند

چطور انتظار داری

قلبی از تپیدن بایستد و هنوز آن فرد زنده به حساب بیاید ؟

اینکه یکی از آدم هایی که برایش میتپید را از دست داده

چطور این تن هنوز سر پا باشد ؟

میدانی نازنین ،

چطور میشود قلبی که دیگر نمیتپد دوباره بشکند ؟

مهربانم گوش کن

اینجا ...

هیچکس حال پرستوها را نمیپرسد

کوچه ها خالیست

این خیابان ها غریبه است

نازنینم

از کجا می آیی ؟

که اینچنین غوغا بر انگیز شور زندگی داری ؟

خاموش باش

اینجا ... همه دزد احساسات اند

 

 

...

 

 

من سزاوار نبودم

که بمانم با خاطره ها

در حسرت تو

من سزاوار نبودم که بگویم از عشق

در شب تنهایی

بر بلندای سکوت

مخمل قرمز احساس سپیدم را بردارم

..........................

...............................

.................

کوله بارم شده است

همه از خاطره هایت

افسوس

دستی  از سر یاری نکشیدی

باز باید باشم

باز هم هستم

لا اقل دردی هست

برگی از سر ذوق ، غصه ، غم و عشق

که به اثبات نبودنت بخندد

و کسی نیست مرا دریابد

سبد خالی من را

پر احساس کند

پر احساس کند ...

 

 

 

عوض شو !

اره ...
من هم حال و هوامو عوض کردم
دلم میخواد توی گوش یه نفر فریاد بزنم و این حرفا رو بگم ولی ... باید به نوشته های سرد و عاری از احساس اکتفا کنم
خوب
منم حال و هوام رو عوض کردم
از زمانی که صبح از خواب بیدار شدم و دیدم دنیا یه جور دیگه است تصمیمو گرفتم
که فعلا دل نبندم
که فعلا ع ا ش ق نشم
که فعلا لذت از دنیای بی کلام و بیجان ببرم
که تنها موجودات جانداری که از وجودشون لذت میبرم و وابستشون میشم گیاها و پرنده هام باشن
که ...
دل نبندم به آدم های گذرا
که برم زیر بارون
یخ بزنم ... خیس بشم ...
که ...
تنها بمونم و همزبون های موقت برای خودم انتخاب نکنم
همزبون هایی که اومدن و رفتنشون دست خودشونه
تا دو سال آینده ...
ع ا ش ق ی تعطیل
میدونم سخته ...
ولی میدونم
میشه آزاد موند !
میخوام آزاد بمونم ! آزادی رو تجربه کنم ! بدون هیچ بندی
هرچند هنوز ....
 
 
.......................................................
توی دوره زمونه ای که آدم ها میان و حرف و حرف میزنن بدون اینکه توجه کنند اثر حرفشون چگونه است و تا کی میمونه
میگویند و خودشان فراموش میکنن که گفته اند ولی ...
تکلیف خط پر رنگی که روی ذهن طرف مقابل کشیده شده چی میشه ؟
انسان آن کسی است که خودش را نگه میدارد و نمیگوید ... بخاطر خودخواهی های خود حرفی نمیزند که ذهن کسی را نابود کند ....
.....................................................................
اثر گفتگو های دو نفره ...
باور نکردنیست

 

خویشتن را بردار ،

عشق می ماند و تو !