۱۳۸۶

 

 

یک درخت

 

همچنان بنشسته بر کفپوش

زانوها سپر سینه

دست ها زنجیر دور زانو

پشت من دیوار را بوسید

 

آه بر لب

غم در دل

سوز در چشم

اخم در دو کمان بشکسته ی سخت ...

 

بفشرده لبان از بغض بر هم

دوخته اند گویی

روبرویم یک درخت ، یک درخت ، درخت

پیچ در پیچ گیج ، گیج ، گیج در پیچ

پن هزارتوی پنج شاخه ی پاپیچ

توی آن سرگردان افکار من ، افلیج

تا کجا می کشد روح مرا آن پیچ در پیچ

با خودم می گویم :

 

همه از آن من است

همه آن طوقی ها

همه بر بام من است

چه دروغی ، چه دروغی

همه در ذهن من است

.

.

.

شبنم

اسفند 86

 

این روزها

 

نمیدانم . فقط مینویسم .

این روزها که هی شب می شوند

و هی روز می شوند و هی شب می شوند

صحبتم با این روزهاست که دوباره دلم از هیچ پر است . روزهاییست که محبت ها را به یک نا مهربانی از یاد می برند . بی رحم میخوانندم و بی مهر . مغرور میخوانندم و خودخواه ... چه کسی می بیند ؟ که چه کردم با خود . من برای اینکه تو نسوزی ، می سوزم ... کاش می فهمیدی ... کاش

 

 

با یکی از دوستام دعوام شده و ازش دلگیرم . اخه نمیدونه چیو کی باید بگه و از وقتی که با قهر ازش خداحافظی کردم چیزهایی گفته که فقط منو بیشتر و بیشتر از خودش میرونه . بیشتر دلم از متنی که چندی پیش در بلاگش خواندم گرفت .  درست نمیدانم منظورش من بودم یا خودش اما ...

این روزها بی حوصله و افسرده ام . حالا که دارد عید می شود . این روزهای آخر خیلی سخت می گذرد ، خیلی سخت ... خیلی آرام می گذرد . اما با تمام وجودم ... با تمام وجودم دلم نمیخواد که سالی دیگر آغاز شود . شروعی دوباره = درد و رنج دوباره . همه چیز دوباره . چیزهایی که با سختی پشت سر گذاشتم دوباره شروع میشوند . هر سال دوباره شروع می شوند . اما من آنها را پشت سر گذاشتم . به سختی هم پشت سر گذاشتم ... شاید عادلانه نباشد که دوباره از نو ....

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا از که خبر آوردی ؟

خوش خبر باش اما ... اما

گرد بام و بر من ... بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دربار دیاری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظر اند

قاصدک در دل من ... همه کورند و کرند ...

دست بردار از این در وطن خویش غریب

حاصل تجربه های همه تلخ

با دلم میگوید ، که دروغی تو دروغ

که فریبی تو فریب

راستی آیا جایی خبری هست هنوز

مانده خاکستر گرمی جایی

در اجاقی طمع شعله نمی ورزند

خردک شرری هست هنوز

قاصدک

ابر های همه عالم شب و روز

در دلم می گریند ...