48

چقدر شب ها به امید اینکه صدایی خواهد آمد به رخت خواب بروم

توی پتو بپیچم و سرما را دور بزنم ؟

من نمی توانم منطقی باشم

نمی توانم دلیل خلوت خالی و سرمای مواج را درک کنم

من نمیتوانم با احساس امید ، نبودن ها را کنار بزنم و رد کنم

من تو را می خواهم

اینجا ، همه چیز به احترام نجوای من و تو سکوت کرده است

چقدر شب ها بی هوا از خواب بپرم و دور و برم را به دنبال صدایت جستجو کنم ؟

پنجره را ، هوا را ، تخت را ، اتاق را

و هر بار سکوت ممتد دقایق با من بگوید

چند ساعتی می شود پنجره را تا شبانه ی بعد بسته اید ...

به من بگو ، با همه ی این ها چکار کنم

وقتی :

 خواب دیگر مرا نمی برد ... تو را می آورد ...

47

عزیزم

عزیز دلم

عاشق دلباخته که شاخ و دم ندارد

یک دل عاشق دارد

که آن هم مال توست

با همه ی عیب و ایراد هایش ،

مگر نگفتی زیباست ؟

پس چرا مثل پروانه به شبنم پشت می کنی

و مرا تنها روی برگ سرد میگذاری تا رفتن رقصانت را تماشا کنم

و باز تورا تحسین کنم

که چقدر زیبایی

بیا

بیا به خلوت سبز من بپیوند

از درون مرا نگاه کن ، ببین چقدر شفاف است

عزیزم

دست خودم نیست

دنیا درون من وارونه است

و همه چیز را به طیف می بینم

بیا

بیا و از من بنوش

بیا و من را جرعه جرعه بنوش و سر بکش

جتی اگر جرعه ای بیش نباشم

 

46

 

 

مرا دیوانه می خواهی ز خود بیگانه می خواهی

مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه می خواهی

شدم بی گانه با هستی ز خود بی خود تر از مستی

نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه می خواهی

 

45

یاد باد ، یاد گذشته شاد باد ...

این دل زرد و تهی در حسرت دیدار باد ...

 

44

ببين كه آب مي‏شود قطره به قطره قلب من

مرگ من و قصه ماست فاجعه جدا شدن

43

دردیست غیر مردن ، کان را دوا نباشد !ا

پس من چگونه گویم ، کین درد را دوا کن ؟