48
توی پتو بپیچم و سرما را دور بزنم ؟
من نمی توانم منطقی باشم
نمی توانم دلیل خلوت خالی و سرمای مواج را درک کنم
من نمیتوانم با احساس امید ، نبودن ها را کنار بزنم و رد کنم
من تو را می خواهم
اینجا ، همه چیز به احترام نجوای من و تو سکوت کرده است
چقدر شب ها بی هوا از خواب بپرم و دور و برم را به دنبال صدایت جستجو کنم ؟
پنجره را ، هوا را ، تخت را ، اتاق را
و هر بار سکوت ممتد دقایق با من بگوید
چند ساعتی می شود پنجره را تا شبانه ی بعد بسته اید ...
به من بگو ، با همه ی این ها چکار کنم
وقتی :
خواب دیگر مرا نمی برد ... تو را می آورد ...