87
دنیا همین خونه است
حالا بگو تو باز هم
این زن یه دیوونه است
وقتی تو اینجایی
حواترین می شم
عاشق ترینِ آدم
روی زمین میشم
داغِ داغ ، آنسانک
لاشه ی هر سایه پای ذات خود بیهوش می افتاد
دشت روشن بود و در من آتشی نشناخته روشن
ما جدا از هم ولیکن سایه های چاشتگاهیمان
درهم و با هم یکی گشته
شاهد این وحدت و یگانگی خورشید
ناگهان دیدم !
سایه مان کمرنگ شد ، بیرنگ شد ، گم شد !
تکه ابری بود ، با چادر سیا نامحرم خورشید را پوشید !
بدرخش
- می خواهد که بگوید در این شب سیاه -
ثانیه رفته از دسته ی جام به گلوی تو
من نمیدانم
آفتاب کدام سحر گاهم
ماه سانِ من
امشب طلوع تنم در شب باش
برق لطافت خورشیدکی ، ماهی ، ستاره ای ، تولدی ... ماه سانِ من
بتاب ... از برق نقره فام من تا نور ... نور ... نور
پاشیده روی حرم خیال
روی جام
روی گره شده ی دست هایت دور گردن من
از لای لایِ
تاب دارِ
بی تابِ
موهای سیاه من
چشم های بسته ی تب دار من
روی لب های من
...
آوارگیِ لباس هایمان
بی خانمانی کفش هایمان
تنهایی رخت خواب
ما کجاییم پس ؟
تنها ..
... تنها ...
تنها
.
.
.
شبنم
خرداد 90