87

وقتی تو اینجایی
دنیا همین خونه است
حالا بگو تو باز هم
این زن یه دیوونه است
وقتی تو اینجایی
حواترین می شم
عاشق ترینِ آدم
روی زمین میشم

7

چاشتگاهی آفتاب روزی از خرداد

داغِ داغ ، آنسانک

لاشه ی هر سایه پای ذات خود بیهوش می افتاد

دشت روشن بود و در من آتشی نشناخته روشن

ما جدا از هم ولیکن سایه های چاشتگاهیمان

درهم و با هم یکی گشته

شاهد این وحدت و یگانگی خورشید

ناگهان دیدم !

سایه مان کمرنگ شد ، بیرنگ شد ، گم شد !

تکه ابری بود ، با چادر سیا نامحرم خورشید را پوشید !

1

بدرخش

 - می خواهد که بگوید در این شب سیاه -

ثانیه رفته از دسته ی جام به گلوی تو

من نمیدانم

آفتاب کدام سحر گاهم

ماه سانِ من

امشب طلوع تنم در شب باش

برق لطافت خورشیدکی ، ماهی ، ستاره ای ، تولدی ... ماه سانِ من

بتاب ... از برق نقره فام من تا نور ... نور ... نور

پاشیده روی حرم خیال

روی جام

روی گره شده ی دست هایت دور گردن من

از لای لایِ

تاب دارِ

بی تابِ

موهای سیاه من

چشم های بسته ی تب دار من

روی لب های من

...

آوارگیِ لباس هایمان

بی خانمانی کفش هایمان

تنهایی رخت خواب

ما کجاییم پس ؟

تنها ..

... تنها ...

تنها

.

.

.

شبنم

خرداد 90

86

اشک رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود