تولدم

شاد و شکفته در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک

امشب هزار دختر همسال تو ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک

زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو

بر پرده های ساز

اما هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا ......

84

و مرا باد برده است

و مرا باد تنها برده است

و حتی باد هم با من

زنبقی

یا شقایقی

حتی قاصدک کوچکی را

همراه نکرد

و من همچنان

هو هو کشان تنهایم

83

من با خود فکر میکنم

که روزی در ناکجای زمان

وقتی دست هایم را گرفتی

به تو بگویم

چقدر تلخ و سنگین بود 

چقدر خالی شدم

لحظه ای که دست هایت از دست هایم سر خورد

و قدمهایت به سوی دور رفت

.......

هر روز به آن نما نگاه میکنم

که دوباره در آن نما نزدیک شوی