49

دست تو کو ؟ بگو دست تو کو ؟

48

گفتا من آن ترنجم ، که اندر جهان نگنجم

گفتم به از ترنجی ، لیکن بدست نه آیی

 

گفتا تو از کجایی ؟ ، که آشفته می نمایی

گفتم منم غریبی ، از شهر آشنایی

 

گفتا سر چه داری ؟ که از سر خبر نداری ؟

گفتم بر آستانت ، دارم سر گدایی

 

گفتا به دلربایی ، مارا چگونه دیدی ؟

گفتم چو خرمن گلی ، در بزم دلربایی

 

گفتم که نوش لعلت مارا به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن ، کاو بنده پرور آید