43

تو آسمون دل من تو پرواز کن

بخند ، ناز کن

 

42

انگار دیگر بانو هرگز تنها نخواهد بود . انگار بانو را نورهای رنگارنگ محصور کرده بودند و شادی را جرعه جرعه به جام غمش می ریختند . انگار هزاران هزار غزال جموش مشک فشان به دشت زندگی من روانه کردی و هزاران هزار قوی سپید را بال زنان به آسمان رویا هایم پراندی .

بانو

نگاه کن که این روزها را چطور سپری کردی . انگار سالهاست که روی همان نیمکت نشسته ای و به غروب های پی در پی نگاه می کنی .

دیگر غروب ها را رها کن بانو

بلند شو بال هایت را باز کن . نسیم می آید و عطر سیب و نور باران می شود حیاتت .

بلند و شو بال هایت را باز کن و پر بکش

اینجا همه چیز ساکن است .

انگار پشت آن تپه ها در انتظار تو ایستاده است و تنها باید بال هایت را باز کنی و نرم نرمک پر بکشی بسویش . همانجایی که بودی ، دوباره و برای همیشه .

پر بکش بانو

آنجا همه چیز سبز است

 

41

هر لحظه با من باش

در روح من جاری

تکرار شو در من

در خواب و بیداری

40

چه می کنی ؟ چه می کنی ؟

در این پلید دخمه ها

سیاهها ، کبودها

بخارها و دودها ؟

ببین چه تیشه می زنی

به ریشه ی جوانیت

به عمر و زندگانیت

به هستیت ، جوانیت

تبه شدی و مردنی

به گورکن سپردنی

چه می کنی ؟ چه می کنی ؟

.

.

چه می کنم ؟ بیا ببین

که چون یلان تهمتن

چه سان نبرد می کنم

اجاق این شراره را

که سوزد و گدازدم

چو آتش وجود خویش

خموش و سرد می کنم

.

.

که بود و کیست دشمنم ؟

یگانه دشمن جهان

هم آشکار ، هم نهان

همان روان بی امان

زمان ، زمان ، زمان ، زمان

.

.

سپاه بی کران او

دقیقه ها و لحظه ها

غروب بامدادها

گذشته ها و یادها

رفیق ها و خویش ها

خراش ها و ریش ها

سراب نوش و نیش ها

فریب شاید و اگر

چو کاشهای کیش ها

بسا خسا بجای گل

بسا پسا چو پیش ها

دروغ های دست ها

چو لافهای مست ها

به چشم ها غبارها

به کارها شکست ها

نویدها ، درودها

نبودها و بودها

.

.

سپاه پهلوان من

به دخمه ها و دام ها

پیاله ها و جام ها

نگاه ها ، سکوت ها

جویدن بروتها

شرابها و دودها

سیاه ها ، کبود ها

.

.

بیا ببین ، بیا ببین

چه سان نبرد می کنم

شکفته های سبز را

چگونه زرد می کنم