هایکو
می بوسد آسمان را
تخته سنگ محکوم به فرسایش ...
در تصوراتم ،
عاشق یک شاعر هستم .
شاعری با آرامشی دیوانه کننده
که احساساتش را
مینویسد تا شنیده شود شاید ببینندش
و شعر عاشقانه میگوید
و تاب مهتاب ، در آسمان شب ، زادگاه شعر هایش است .
که بوی یاس سفید میدهند .
در تصوراتم ،
عاشق یک نقاش هستم .
نقاشی که
رقص نرم دستش را روی بوم سفید
ستایش میکنم
نقاشی که حتی هوای تنفسش هم رنگین است .
و هر روز او را میبینم . که در انزوای انتهای انحنای پیچ پارک ،
کنار دریاچه ی سپید رویایی ،
بوته ی یاسی را نقاشی میکند .
در حالی که کنارش ایستاده ام
و پروانه ای را روی بوته ی یاس
تصویر میکنم ...
در تصوراتم ،
عاشق یک پرنده هستم
با بالهایی
بزرگ و سپید
سبکبالی همچون خودم
گذرا و فراری
در تصوراتم ،
عاشق یک پسر هستم ،
پاک آرام و بی آلایش
پسری با چشم های آرام ،
با چشم هایی که مثل چشم های من ، همیشه به دوردست ها خیره است .
جایی که هیچ جا نیست و چیزی که هیچ چشمی ندیده است
پسری که
تخیلش در عین توهم ، واقعیت است .
در تصوراتم ،
عاشق یک سایه هستم
سایه ای سرد و مرطوب اما مهربان
سایه ای نزدیک من
که پا به پای من راه میرود
هر روز تا شب
راه میرویم و راه میرویم ... و صدا
تنها صدای فریاد برگ های زرد و شکننده است
در تصوراتم ،
من

کاش میشد از بارون هم عکس گرفت


بیش از اینها ، آه ، آری
بیش از اینها میتوان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بی رنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
مبتوان با پنجه های خشک
پرده را یکهو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادک های رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک می گوید
می توان در جای باقی ماند
در کنار پرده ، اما کور ، اما کر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب ، سخت بیگانه
(( دوست می دارم ))
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد
میتوان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
میتوان چشم ترا در پیله ی قهرش
دکمه ی بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قالب خالی مانده ی یک روز
نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه ی دیوار را پوشاند
می توان با نقش های پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکیبود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
(( آه ، من بسیار خوشبختم ))
فروغ فرخزاد ...