دقیقا نمیدونم چه اتفاقی افتاده
در واقع ... اصلا نفمیدم ، هنوز هم باورم نشده و نمیدونم که اصلا اتفاق افتاده ؟؟؟
شاید هم نه ، اصلا فقط یه تصادف بود و این هم جریمه ی تصادفه که باید بپردازم ، شاید من مقصر بودم اما ... اما اینبار آلکس مقصر بود ، شاید هم ابی ...
یه چیزی بود بلاخره . یه رنگی داشت ، یه .. یه صدایی داشت ، چون هنوز داره پرده ی گوشمو میلرزونه .
هنوز هم سردرگمم ... هنوز توی هوا معلق به صلیب کشیده شدم . به سرعت باد بود ، شاید هم فراتر از اون ، به سرعت گردباد . اینقدر سریع که حتی فرصت جمع و جور کردن افکارم رو هم پیدا نکردم . در یک ثانیه پر شدم و در یک ثانیه خالی . تازه داشتم خودمو پیدا میکردم ، دستِ خودمو گرفته بودم تا از توی جاه در بیاد ، بیاد کنار من ، این بالا ولی ... یهو نمیدونم چی شد ، چطور شد ...
شاید یکی بهم تنه زد . انگار یه موج سرما رخنه کرد توی بدنم . یه جایی میون دنده هام . انگار یه فریاد یا یه صدای خیلی بلند بود . بعد مثل یه لیوان آب جوش که توش آب یخ بریزی ترک خوردم ... بدجوریم ترک خوردم
خیلی دردم گرفت . از شدت درد ، دست خودم رو رها کردم و دوباره گم شدم . انگار روی یه متروی سریع السیر نشسته بودم که با سرعت پیش میرفت و دور و برم پر از تاریکی بود . همش تا مدتها فقط تاریکی ، باد ، زوزه و سرما ... آنقدر خودم را گم کرده بودذم که حتی نمیتونستم از وجود دست و پام با خبر بشم . شاید تکونشون میدادم و حرکتشون میون باد گم می شد اما ... آخرش متوجه شده که شاید اصلا جسمی در کار نباشه .
اصلا نمیدونم اتفاق افتاد یا نه . سردرگم تر از اونی هستم که بتونم بفهممش . شاید باید برام توضیح بده . چیزایی رو که نمیفهمم اما ، چشمم آب نمیخوره دور گردون دوباره بگرده و برسه سر جای اولش . مگه صاعقه چند بار یه مزرعه رو میسوزونه ؟
تاریکی خیلی بهم فشار میاره . انگار میخواد هرجوری شده وارد من بشه . پس این فشاری که احساس میکنم میتونه دلیل بر این باشه که جسمی در کاره . سیاهی فشار میاده ، انگار منو توی یه مخزن گاز با فشار 1000 اتمسفر گذاشتن . سعی میکنم برای خودم جسم طراحی کنم . از روی جاهایی که تاریکی داره فشار میاره اما ، از شدت باد و سرما آنقدر کرخت شدم که نمیتونم اعصابم رو کنترل کنم . شاید اصلا دیگر انسان نیستم .
باز هم نمیفهمم . سقوط نیست . دارم به سمت جلو میرم . نه نه ... به سمت عقبه اما صورتم رو به مسیر است ، انگار دارم به سمت جلو میرم اما .. حس میکنم دارم از چیزی که بدست آورده بودم دور میشم . دارم خورد را گم میکنم . نمیدونم آیا اصلا بدست آورده بودم ؟ شاید فقط توهم دارم . شاید هم نه ... یه خاطره است که به ذهنم تذریق کردند . اینجوری احساس میکنی که همیشه اون خاطره رو داشتی .
خاطره اش مثل خاطره ی داشتن یک دوچرخه ی قرمز است . توی یک باغ پاییزی با درخت های چنار که برگ های سرخ و زرد و نارنجی دارند و از آن بالا مثل باران بر سرم میریزند . یه هوای خنک وجود دارد و آسمان آبی که ابر ها کپه کپه توی اون پرواز میکنند. یه خاطره ی خوب و شیرین و من هم که موهامو دو گوشی بستم و وسط اون باغ روبروی دوچرخه ام ایستادم و نگاهش میکنم . حتی سوارش هم نمیشوم . خیلی خیلی خیلی دوستش دارم . نفهمیدم و هیچوقت هم نمیفهمم چه شبحی بود که دوچرخه ی قرمز قشنگ من رو ، رو به عقب رکاب میزد . تنها دست راستم رو داز کردم و دهنم هم نیمه باز بود . شاید گردنم رو هم به طرف راست کمی کج کرده بودم . داشت میرفت و من نگاهش میکردم . دقیقا از اون نقطه ای که پرسپکتیو تصویر رفتن دوچرخه ام شروع میشد باد وحشی شروع شد و برگ های زرد و نارنجی و سرخ رو با هجوم سرما به طرفم هُل داد . اینقدر با گردن کج و دهن باز و یک دست به طرف دوچرخه ام ایستادم تا باد پرتم کرد هوا .
نفهمیدم و هیچوقت هم نمیفهمم چرا ... چرا اینطوری شد . شاید خواب بود و شاید تصور کردم که یک چیزی وجود داشت و باید وجود داشته باشه . شاید میخواستم خلا توی افکار گذشتمو پر کنم برای همین این افکار رو برای خودم ساختم . هر چی که بود ... هرچی که بود ... مثلِ ... مثلِ ... مثلِ من بود ... خیلی هم زیاد مثل من بود . انگار تکه ای از من کنده شده بود ، در گذر زمان ، رها شده میان روزها و ساعت ها و دقیقه های فراری . تازه پیدایش کرده بودم .
شاید هم اصلا پیدایش نکرده بودم و یک تصور کودکانه بود .
نمیفهمم و هرگز نمیفههم