12

 

 

تو مرا می خوانی

رو دریاچه

بر قایق سرخ

 

 

11

 

 

زلال

آبی

محشر

همه ی افکارت

 

 

10

 

 

همین روزها انگار

سالگردش است

این چند روز همش به سالگرد این و اون گذشت

حالا سالگرد روز شمار زندگیم است انگار

امروز نیست

شاید فردا

شاید پس فردا

همین روزها

اما میترسم مثل تولدم

نشه بیام براش بنویسم

میگن زیاد بهش توجه نمیکنم

شاید چون دنیاش زیادی کوچیکه

 

سالروز اولین عشق ... یک خاطره ...

تنها فکر می کنم

به اینکه

چقدر شبیه اند ... اشتباهات آدمیزادها

عاشق ماندن ها ، فراموش نکردن ها ، قبول نکردن ها و ...

اشتباه کردن ها !

چقدر شبیه اند

و انگار همیشه همه چیز از آنجا شروع می شود

از آن خانه

انگار همیشه همه چیز آنجا شروع می شود و آنجا تمام می شود

و چقدر شبیه اند اشتباهات آدمیزادها

.....................

...............

...............................

من باختم

بیهوده می کوشیدم که به تو بفهمانم

سرگیجه جزئی از دریاست

.................

........................

و من عاشق بودم

انگار از همه بیشتر

تمام روزها .... بهار ، تابستان ، پاییز ، زمستان ، بهار و تابستان

و در آن تابستان تمام شد . همه چیز تمام شد . من ... من تمامش کردم . چون دیگر خیال کردن کافی بود دیگر ، رویا ساختن کافی بود . دیگر احساسات را پشت هم قطار کردن کافی بود و برای همیشه جدا کردم روحم را از چیزی که اسمش را عشق گذاشته بودم ، اسمش را دوست داشتن گذاشته بودم .

خوب که فکر میکنم می بینم

چقدر شبیه اند ، اشتباهات آدمیزاد ها

هنوز هم  نوشته ها باقی مانده اند آخر . از سه سال پیش هنوز .  باقی مانده است اسمت کنار یادگاری های دیگر روی سفیدی پارچه ی لباس . آخر هنوز هم حسرتش ماند که به تو بگویم که چقدر دوستت دارم . نه با این آب و تاب ... حتی حسرت یک دوستت دارم ساده هم به دلم ماند . و نمی دانستم ... وقتی هستی ... باید بگویم . اما بهتر شد که نگفتم چون ... چون شبیه است ...

و باز این فکر می آید سراغم که

چقدر شبیه اند اشتباهات آدمیزاد ها

و تنها یک راه حل بود . و من دست کشیدم و تو دست کشیدی ( و این یک بار دیگر هم ، جای دیگر ، زمان دیگر ، تکرار شد ) و من دیگر نیامدم و تو هم نیامدی و همه چیز از اینجا تمام شد . من خواستم که تمامش کنم چیزی را که اصلا وجود نداشت و شروع نشده بود . چیزی که در آن نه من بودم و نه ... تو که نبودی هیچ . حتی حرفی هم نبود . تنها صحبت های کودکانه ی من و تو . و فقط حسش کردم و این خوب بود . من حسش کردم و هیچ از این دلگیر نمی شوم که چرا نشد و چرا نگفتم و چرا نخواستی و چرا هایی دیگر

و چقدر شبیه اند ، اشتباهات آدمیزادها

و چقدر خوب بود که تنها دل بستنم اشتباهی بود . چه خوب که خواستم فراموش شوی و چه بد که هنوز فراموش نشده ای  . هنوز هم جنس گیتارم از یادم نرفته که نرفته ...

ولی میدانم و آزار میدهد اما شاید بهتر همین است که دیگر ، هرگز ! هرگز نمی بینمت ... هرگز ...

و خوشحالم . از اینکه عشق را تجربه کردم . و خوشحالم از اینکه تمامش کردم ... همانجا ... همان تابستان ...

و نمی دانم چرا نخواستی و چرا نگفتم و چرا هنوز هم ... گاهی بخاطر عاشق شدن به تو گریه میکنم .

و چقدر شبیه اند ، جاه طلبی های آدمیزادها